[فعل]

to weigh

/weɪ/
فعل گذرا
[گذشته: weighed] [گذشته: weighed] [گذشته کامل: weighed]

1 وزن داشتن

معادل ها در دیکشنری فارسی: وزن داشتن
مترادف و متضاد come to tip the scales at
  • 1.How much do you weigh?
    1. چقدر وزن داری؟ [وزنت چقدر است؟]
to weigh (a particular weight)
(به میزان خاصی) وزن داشتن
  • His backpack must weigh more than 20 pounds.
    کوله پشتی او احتمالا بیش از 20 پوند وزن دارد.

2 سبک سنگین کردن سنجیدن، ارزیابی کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: سبک سنگین کردن
مترادف و متضاد analyse assess consider ignore
to weigh something (up)
چیزی را سبک سنگین کردن
  • He needs to weigh up the pros and cons of going to college.
    او باید نکات مثبت و نکات منفی رفتن به کالج را سبک سنگین کند.
to weigh (up) something against something
چیزی را نسبت به چیزی سنجیدن
  • I weighed the benefits of the plan against the risks involved.
    من مزایای نقشه را نسبت به خطرات آن سنجیدم.

3 وزن کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: وزن کردن کشیدن
مترادف و متضاد measure the weight of
to weigh somebody/something
کسی/چیزی را وزن کردن
  • 1. He weighed himself on the bathroom scales.
    1. او خودش را روی ترازوی دستشویی وزن کرد.
  • 2. The clerk weighed the package.
    2. متصدی بسته را وزن کرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان