[فعل]

to bore

/bɔr/
فعل گذرا
[گذشته: bored] [گذشته: bored] [گذشته کامل: bored]

1 خسته کردن حوصله (کسی را) سر بردن

مترادف و متضاد tire
  • 1.He bores everyone with his long stories.
    1. او با داستان‌های طولانی‌اش، حوصله همه را سر می‌برد.
  • 2.The news bored Philip so he didn't watch it.
    2. اخبار "فیلیپ" را خسته کرد، به همین دلیل او دیگر آن را تماشا نکرد.

2 سوراخ کردن سوراخ ایجاد کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: سوراخ کردن
  • 1.These insects bore holes in wood.
    1. این حشرات در چوب سوراخ‌هایی ایجاد می‌کنند [این حشرات چوب را سوراخ می‌کنند].
[اسم]

bore

/bɔr/
قابل شمارش

3 آدم خسته‌کننده

  • 1.He is such a bore.
    1. او آدمی بسیار خسته‌کننده است.

4 آبخیر

تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان