[فعل]

to confabulate

/kənˈfæbjʊlˌeɪt/
فعل ناگذر
[گذشته: confabulated] [گذشته: confabulated] [گذشته کامل: confabulated]

1 حرف زدن صحبت کردن

  • 1.It was just two old friends confabulating.
    1. فقط دو تا دوست قدیمی داشتند حرف می‌زدند.

2 افسانه بافتن (روان‌شناسی)

specialized
  • 1.He came to believe that these patients were confabulating.
    1. او به این باور رسید که این بیماران داشتند افسانه‌بافی می‌کردند.
توضیحاتی در مورد واژه confabulate
واژه confabulate به معنی پر کردن ناخودآگاه فواصل حافظه با تجارب غیر واقعی و خیالی است که بیمار آنها را باور می‌کند، اما واقعیت ندارد. به عبارت دیگر در این حالت، بیمار بخشی از خاطرات خود را با جزئیات من‌درآوردی پر می‌کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان