[اسم]

consequence

/ˈkɑnsəkwəns/
قابل شمارش

1 پیامد نتیجه، اثر

  • 1.The drought has had devastating consequences.
    1 . خشک‌سالی نتایج مخربی داشته است.
consequence of something
پیامد چیزی
  • Many believe that poverty is a direct consequence of overpopulation.
    بسیاری معتقدند که فقر پیامد مستقیم جمعیت زیاد است.
consequence for somebody/something
پیامد برای کسی/چیزی
  • Not making a will can have serious consequences for your children and other family members.
    وصیت‌نامه تنظیم نکردن می‌تواند پیامدهای جدی برای فرزندان و سایر اعضای خانواده‌تان داشته باشد.
to suffer/face the consequences of your actions
با پیامد اعمال خود مواجه شدن
  • He broke the law, and he will have to face the consequences.
    او قانون را نقض کرد و باید با پیامدهای آن مواجه شود.
to have consequence
پیامد داشتن
  • Taking financial risks can have serious consequences.
    ریسک‌های مالی‌کردن می‌تواند پیامدهای جدی داشته باشد.
accept/take the consequence
پیامد را پذیرفتن/قبول کردن
  • I’m prepared to accept the consequences of my decision.
    من آماده‌ام که پیامدهای تصمیمم را بپذیرم.
to consider the consequence
پیامد را در نظر گرفتن
  • She jumped into the river without considering the consequences.
    او بدون در نظر گرفتن پیامدهای کارش به داخل رودخانه پرید.
the possible/likely consequences
پیامدهای احتمالی/محتمل
  • What are the likely consequences of these changes?
    پیامدهای احتمالی این تغییرات چه هستند؟

2 اهمیت

formal
مترادف و متضاد importance
to be of no consequence
اهمیت نداشتن
  • Don't worry. It's of no consequence.
    نگران نباش. هیچ اهمیتی ندارد.
to be of little/some consequence
اهمیت کمی داشتن/کمی اهمیت داشتن
  • The money was of little consequence to Tony.
    پول برای "تونی" اهمیت کمی داشت.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان