[اسم]

convenience

/kənˈviːn.jəns/
غیرقابل شمارش

1 سهولت راحتی

معادل ها در دیکشنری فارسی: آسودگی راحتی
مترادف و متضاد inconvenience
  • 1.I like the convenience of living so close to the stores and supermarket.
    1. من سهولت زندگی در نزدیکی فروشگاه‌ها و سوپرمارکت‌ها را دوست دارم.

2 وسیله رفاه و راحتی تسهیلات (جمع)

مترادف و متضاد appliance
  • 1.Fortunately, the house has every modern convenience.
    1. خوشبختانه، خانه تمام وسایل رفاهی را دارد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان