[فعل]

to dismantle

/dɪsˈmæntl/
فعل گذرا
[گذشته: dismantled] [گذشته: dismantled] [گذشته کامل: dismantled]

1 پیاده کردن (ماشین آلات) از هم باز کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: پیاده کردن از هم گسیختن
مترادف و متضاد take apart
  • 1.I had to dismantle the engine in order to repair it.
    1. من مجبور شدم برای تعمیر کردنش (اجزای) موتور را از هم باز کنم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان