[صفت]

embedded

/ɪmˈbedɪd/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more embedded] [حالت عالی: most embedded]

1 نهفته نقش‌بسته

  • 1.Feeling of guilt is deeply embedded in her personality.
    1. احساس گناه عمیقاً در شخصیت او نقش‌بسته‌است.

2 قرارگرفته (درون چیزی) واردشده (به درون چیزی)

an operation to remove glass that was embedded in his leg
یک عمل جراحی برای درآوردن شیشه‌ای که به درون پایش وارد شده بود
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان