[فعل]

to expel

/ɪkˈspel/
فعل گذرا
[گذشته: expelled] [گذشته: expelled] [گذشته کامل: expelled]

1 اخراج کردن بیرون کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: اخراج کردن بیرون کردن خارج کردن
  • 1.Olympic athletes expelled for drug-taking
    1. ورزشکاران المپیکی که به خاطر مصرف مواد اخراج شده اند
  • 2.She was expelled from school at 15.
    2. او در 15 سالگی از مدرسه اخراج شد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان