[اسم]

feeling

/ˈfiː.lɪŋ/
قابل شمارش

1 احساس حس

مترادف و متضاد feel sensation sense touch
  • 1. I've got this odd feeling in my stomach.
    1 . حس عجیبی درون شکمم دارم.
a feeling of hunger/excitement/sadness...
احساس گرسنگی/هیجان/ناراحتی و...
feeling of something
احساس چیزی
  • He suddenly had the feeling of being followed.
    او ناگهان احساس کرد که دارد تعقیب می‌شود.
feeling that…
احساس اینکه ...
  • I got the feeling that he didn't like me much.
    این احساس را داشتم که او خیلی از من خوشش نمی‌آید.
to have feelings for somebody
احساسی به کسی داشتن
  • I have no feelings for her.
    هیچ احساسی به او ندارم.
to hurt somebody's feelings
احساسات کسی را جریحه‌دار کردن
  • I didn't mean to hurt your feelings.
    نمی‌خواستم احساساتت را جریحه‌دار کنم [ناراحتت کنم].

2 عقیده نظر

مترادف و متضاد idea impression perception
  • 1. Tell me about your feelings.
    1 . از عقایدت برایم بگو.
feeling about/on something
نظر درباره چیزی
  • What's your feeling about this?
    نظرت درباره این چیست؟
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان