[اسم]

fishing

/ˈfɪʃ.ɪŋ/
غیرقابل شمارش

1 ماهی گیری

معادل ها در دیکشنری فارسی: صید ماهیگیری
مترادف و متضاد angling catching fish trawling
  • 1.Fishing is still their main source of income.
    1. ماهی گیری همچنان منبع اصلی درآمد آنهاست.
  • 2.Fishing makes me calm.
    2. ماهیگیری آرامم می کند.
  • 3.My dad loves to go fishing.
    3. پدرم عاشق ماهیگیری (رفتن) است.
  • 4.salmon fishing
    4. ماهی سالمون گیری
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان