[اسم]

flourish

/ˈflərɪʃ/
قابل شمارش

1 حرکت خودنمایانه ژست گستاخانه

  • 1.With a flourish, she ushered them inside.
    1. او با حرکتی خودنمایانه، آن‌ها را به داخل راهنمایی کرد.

2 تصنع (ادبی) جزئیات اضافه (جمع)

literary flourishes
تصنعات ادبی
[فعل]

to flourish

/ˈflərɪʃ/
فعل ناگذر
[گذشته: flourished] [گذشته: flourished] [گذشته کامل: flourished]

3 خوب رشد کردن شکوفا شدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: رونق داشتن موفق شدن شکوفا شدن
مترادف و متضاد thrive
  • 1.Few businesses are flourishing in the present economic climate.
    1. کسب و کارهای اندکی در شرایط اقتصادی کنونی رشد خوبی دارند.
  • 2.These plants flourish in a damp climate.
    2. این گیاهان در اقلیم مرطوب خوب رشد می‌کنند.

4 سلامت و خوشحال بودن

مترادف و متضاد thrive
  • 1.I'm glad to hear you're all flourishing.
    1. خوشحالم که می‌شنوم همگی شما سلامت و خوشحال هستید.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان