[اسم]

flower

/ˈflɑʊ.ər/
قابل شمارش

1 گل

معادل ها در دیکشنری فارسی: گل
مترادف و متضاد bloom blossom
  • 1.She bought a bunch of flowers.
    1. او یک دسته گل خرید.
  • 2.She was ill so I sent her some flowers to cheer her up.
    2. او بیمار بود، برای همین برایش گل فرستادم تا خوشحالش کنم.
کاربرد واژه flower به‌معنای گل
واژه flower به‌معنای "گل" به بخش رنگی یک گیاه گفته می‌شود که از بالای ساقه می‌روید و تبدیل به میوه یا دانه می‌شود. گل‌ها معمولاً برای مدت کوتاهی باقی می‌مانند. مثلاً:
"a flower garden" (یک باغ گل)
[فعل]

to flower

/ˈflɑʊ.ər/
فعل ناگذر
[گذشته: flowered] [گذشته: flowered] [گذشته کامل: flowered]

2 گل دادن

معادل ها در دیکشنری فارسی: گل کردن گل دادن
  • 1.This plant flowers in late spring.
    1. این گیاه در اواخر بهار گل می‌دهد.
[عبارات مرتبط]
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان