[صفت]

frantic

/ˈfræntɪk/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more frantic] [حالت عالی: most frantic]

1 بی‌تاب برآشفته، دل‌شوریده

مترادف و متضاد beside oneself
  • 1.Nancy was frantic when she couldn’t find her son.
    1. "نانسی" وقتی که نتوانست پسرش را پیدا کند، بی‌تاب [دل‌شوریده] شد.
frantic cries for help
فریادهایی برآشفته برای کمک

2 سراسیمه با عجله، عجولانه

معادل ها در دیکشنری فارسی: سراسیمه
مترادف و متضاد hectic
a frantic search for the keys
جست‌وجویی سراسیمه به‌دنبال [برای پیدا کردن] کلیدها
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان