[اسم]

hound

/haʊnd/
قابل شمارش

1 سگ شکاری

informal
  • 1.The hounds picked up the scent of the fox.
    1 . سگ‌های شکاری بوی روباه را استشمام کردند.
[فعل]

to hound

/haʊnd/
فعل گذرا
[گذشته: hounded] [گذشته: hounded] [گذشته کامل: hounded]

2 گیر دادن ذله کردن، اذیت کردن

informal
مترادف و متضاد be on one's case browbeat
  • 1.He hounds his employees. He shouts, "you! get to work!"
    1 . او به کارمندانش گیر می دهد. او داد می زند، "تو! به کارت برس!"
  • 2.If you stop hounding me, I'll go to the doctor!
    2 . اگر انقدر من را ذله نکنی، من به دکتر خواهم رفت!
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان