Toggle drawer
menu
خانه
انتخاب دیکشنری
انگلیسی به فارسی
آلمانی به فارسی
فرانسه به فارسی
ترکی استانبولی به فارسی
انتخاب دیکشنری
انگلیسی به فارسی
آلمانی به فارسی
فرانسه به فارسی
ترکی استانبولی به فارسی
عربی به فارسی
اسپانیایی به فارسی
صرف فعل
وبسایت آموزشی
درباره ما
تماس با ما
1 . نسبت دادن
خانه
انتخاب دیکشنری
انگلیسی به فارسی
آلمانی به فارسی
فرانسه به فارسی
ترکی استانبولی به فارسی
صرف فعل
وبسایت آموزشی
درباره ما
تماس با ما
[فعل]
to impute
/ɪmˈpjut/
فعل گذرا
[گذشته: imputed]
[گذشته: imputed]
[گذشته کامل: imputed]
مشاهده در دیکشنری تصویری
صرف فعل
1
نسبت دادن
مترادف و متضاد
ascribe
attribute
relate
1.People impute great cleverness to cats.
1. مردم زیرکی زیادی را به گربه ها نسبت می دهند.
2.the crimes imputed to Richard.
2. جنایات به "ریچارد" نسبت داده شدند.
تصاویر
کلمات نزدیک در دیکشنری تصویری
imputation
imputable
impurity
impureness
impure
imputrescible
in
in a bad mood
in a bad way
in a beastly manner
کلمات نزدیک
impurity
impure
impunity
impulsively
impulsive
in
in a big way
in a bit of a state
in a few words
in a fit of pique
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان