[فعل]

to kneel

/nil/
فعل ناگذر
[گذشته: knelt] [گذشته: knelt] [گذشته کامل: knelt]

1 زانو زدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: زانو زدن
مترادف و متضاد fall to one's knees get down on one's knees
  • 1.Kneeling over the still figure, the lifeguard tried to revive him.
    1. نجات غریق در حالی که بر روی جسم بی‌حرکت او زانو زده بود، تلاش کرد او را به هوش آورد.
  • 2.Myra knelt down to pull a weed from the drenched flower bed.
    2. "مایرا" زانو زد تا علفی را از بستر گل های خیس بیرون بکشد.
  • 3.The condemned man knelt before the monarch and pleaded for mercy.
    3. مرد محکوم جلوی پادشاه زانو زد و طلب بخشش کرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان