on


/ɔːn/
/ɒn/

حرف اضافه
1
on [حرف اضافه]
1
بر روی

مترادف:   over
متضاد:   under underneath

حرف اضافه
2
on [حرف اضافه]
2
در [مکان]

  • 1. خانه ما اولی در سمت چپ بعد از اداره پست است.
  • 2. They lived on a farm .
    2. آنها در یک مزرعه زندگی می‌کنند.
  • 3. Turn right on Broadway .
    3. در (خیابان) "برادوی" به راست بپیچید.

حرف اضافه
3
on [حرف اضافه]
3
سوار بر با

  • We went to France on the ferry .
    ما سوار بر [با] کشتی به فرانسه رفتیم.
  • 1. او زنگ زد تا بگوید سوار اتوبوس است و تا چند دقیقه دیگر می‌رسد.
  • 2. I came on my bike .
    2. من سوار بر دوچرخه‌ام آمدم.

حرف اضافه
4
on [حرف اضافه]
4
در [روز]

حرف اضافه
5
on [حرف اضافه]
5
به محض

حرف اضافه
6
on [حرف اضافه]
6
درباره

مترادف:   about
  • 1. کتابی درباره گیاهان
  • 2. او از من درباره افعال بی‌قاعده امتحان گرفت.

حرف اضافه
7
on [حرف اضافه]
7
همراه داشتن

حرف اضافه
8
on [حرف اضافه]
8
عضو

حرف اضافه
9
on [حرف اضافه]
9
به

حرف اضافه
10
on [حرف اضافه]
10
به خاطر پیرو، مطابق

حرف اضافه
11
on [حرف اضافه]
11
با به وسیله، از

حرف اضافه
12
on [حرف اضافه]
12
برای

مترادف:   for

حرف اضافه
13
on [حرف اضافه]
13
از (تلویزیون، رادیو و ...) پخش شدن

  • 1. The program's on Channel 4 .
    1. برنامه از شبکه 4 پخش می‌شود.
  • 2. هیچی الان از تلویزیون پخش نمی‌شود.

حرف اضافه
14
on [حرف اضافه]
14
با شماره تلفن روی خط (تلفن)

  • 1. She's on extension 2401 .
    1. او روی خط داخلی 2401 است.
  • 2. You can get me on 020 7946 0887 .
    2. شما می‌توانید با شماره تلفن 020 7946 0887 با من تماس بگیرید.

حرف اضافه
15
on [حرف اضافه]
15
نسبت به در مقایسه با

قید
1
on [قید]
1
روشن (لوازم الکتریکی)

مترادف:   functioning working
متضاد:   off
  • 1. چراغ تمام روز را روشن بوده است.
  • 2. تلویزیون در خانه آنها همیشه روشن است.

قید
2
on [قید]
2
سوار (شدن)

  • 1. اتوبوس ایستاد و چهار نفر سوار شدند.
  • 2. آنها با عجله سوار هواپیما شدند.

قید
3
on [قید]
3
(چیزی را) ادامه دادن

  • 1. اگر داستان خوب دوست دارید، به خواندن ادامه دهید.
  • 2. آن مرد سر ما فریاد کشید ولی ما به راه رفتن ادامه دادیم.

قید
4
on [قید]
4
پوشیدن به تن داشتن

مترادف:   wear
  • چرا پیراهن جدیدت را نمی‌پوشی؟

قید
5
on [قید]
5
مشغول به کار سر کار، در حال کار

مترادف:   on duty working

قید
6
on [قید]
6
برقرار در جریان، در حال وقوع

قید
7
on [قید]
7
به جلو به بعد

  • از آن زمان به بعد او هیچوقت به او اعتماد نکرد.
  • برای رسیدن به ساحل (راه خود را) مستقیم به جلو ادامه دهید.

قید
8
on [قید]
8
برنامه (داشتن) کار (برای انجام دادن)

  • I'm sorry we can't come—we've got a lot on .
    شرمنده نمی‌توانیم بیاییم - خیلی برنامه (برای انجام دادن) داریم.
  • فکر نمی‌کنم برنامه‌ای برای این آخر هفته داشته باشیم.
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان