[فعل]

to prosper

/ˈprɑspər/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: prospered] [گذشته: prospered] [گذشته کامل: prospered]

1 موفق شدن کامیاب شدن، رونق یافتن

معادل ها در دیکشنری فارسی: رونق داشتن شکوفا شدن
formal
مترادف و متضاد boom do well succeed thrive collapse crash fail
  • 1.Howard Hughes owned numerous businesses and most of them prospered.
    1. "هوارد هیوز" صاحب چندین تجارت بود و بیشتر آنها موفق بودند.
  • 2.The annual report showed that the new business was prospering.
    2. گزارش سالانه نشان داد که کار جدید در حال رونق یافتن است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان