[فعل]

to resist

/rɪˈzɪst/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: resisted] [گذشته: resisted] [گذشته کامل: resisted]

1 مقاومت کردن مانع شدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: استقامت کردن تاب آوردن مقاومت کردن
مترادف و متضاد defy fight against oppose withstand accept welcome
  • 1.Harold resisted the opportunity to poke fun at the weird man.
    1. "هارولد" در برابر فرصت (به دست آمده) برای مسخره کردن مردِ عجیب مقاومت کرد.
  • 2.Tight security measures resisted Jimmy's entrance into the bank.
    2. اقدامات امنیتی شدید مانع از ورود "جیمی" به بانک شدند.
  • 3.Totie could not resist eating the chocolate sundae.
    3. "توتی" نمی‌توانست در مقابل خوردن بستنی شکلاتی مقاومت کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان