[فعل]

to smother

/ˈsmʌðər/
فعل گذرا
[گذشته: smothered] [گذشته: smothered] [گذشته کامل: smothered]

1 خفه کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: خفه کردن
مترادف و متضاد suffocate
  • 1.He smothered the man with a pillow.
    1. او (آن) مرد را با بالش خفه کرد.

2 غرق در چیزی کردن پر از چیزی کردن

  • 1.She smothered him with kisses.
    1. او را غرق در بوسه کرد.
a rich dessert smothered in cream
دسری سنگین پر از خامه
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان