[فعل]

to smudge

/smʌdʒ/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: smudged] [گذشته: smudged] [گذشته کامل: smudged]

1 پخش کردن پخش شدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: آغشتن
مترادف و متضاد smear
  • 1.Her lipstick had smudged.
    1. رژلب او پخش شده بود.
  • 2.Tears had smudged her mascara.
    2. اشک ریمل او را پخش کرده بود.
[اسم]

smudge

/smʌdʒ/
قابل شمارش

2 لکه

  • 1.Her hands were covered in dust and she had a black smudge on her nose.
    1. دست‌های او خاکی بودند و یک لکه سیاه روی دماغش بود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان