[ضمیر]

such

/sʌtʃ/

1 جور طور

  • 1. Our lunch was such that we don't really need an evening meal.
    1 . ناهار ما جوری بود که ما دیگر واقعا نیازی به شام نداشتیم.
[تخصیص گر]

such

/sʌtʃ/

2 چنین

  • 1. It's difficult to know how to treat such cases.
    1 . دانستن آنکه چطور چنین موارد (پزشکی) را درمان کرد، سخت است.
  • 2. There's no such things as ghosts.
    2 . چنین چیزی به عنوان روح وجود ندارد.

3 خیلی

  • 1. He wears such strange clothes.
    1 . او لباس‌های خیلی عجیبی می‌پوشد.
  • 2. It was such a nice day that we decided to go to the beach.
    2 . هوا خیلی [به قدری] خوب بود که ما تصمیم گرفتیم به ساحل برویم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان