[قید]

typically

/ˈtɪp.ɪ.kli/
غیرقابل مقایسه

1 معمولا بطور معمول

مترادف و متضاد usually
  • 1.Tickets for such events will typically cost around thirty dollars.
    1 . معمولا بلیط اینگونه رویدادها، تقریبا سی دلار هزینه خواهد داشت.
  • 2.Typically, a doctor will see about thirty patients a day.
    2 . معمولا، یک دکتر روزی تقریبا سی بیمار را می بیند [معاینه می کند].
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان