[صفت]

valid

/ˈvæləd/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more valid] [حالت عالی: most valid]

1 معتبر صحیح

معادل ها در دیکشنری فارسی: وارد موجه موثق معتبر
مترادف و متضاد authentic correct lawful well founded illegal invalid void
  • 1.Rita had valid reasons for denouncing her father's way of life.
    1. "ریتا" دلایل معتبری برای محکوم شمردن سبک زندگی پدرش داشت.
  • 2.The witness neglected to give valid answers to the judge's questions.
    2. شاهد از دادن پاسخ صحیح به پرسش‌های قاضی امتناع ورزید.
  • 3.When Dave presented valid working papers, the foreman consented to hiring him immediately.
    3. وقتی "دیو" مدارک شغلی معتبری ارائه کرد، سرکارگر راضی شد تا بلافاصله او را استخدام کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان