خانه
• انگلیسی به فارسی
• آلمانی به فارسی
• فرانسه به فارسی
• ترکی استانبولی به فارسی
★ دانلود اپلیکیشن
صرف فعل
درباره ما
تماس با ما
☰
1 . حبس کردن
2 . محدود کردن
[فعل]
to confine
/kənˈfaɪn/
فعل گذرا
[گذشته: confined]
[گذشته: confined]
[گذشته کامل: confined]
مشاهده در دیکشنری تصویری
صرف فعل
1
حبس کردن
زندانی کردن
formal
مترادف و متضاد
enclose
imprison
restrict
release
1.A virus that was circulating in the area confined AI to his house.
1. ویروسی که در منطقه پخش شده بود، "ال" را در خانهاش حبس کرد.
2.The fugitive was caught and confined to jail for another two years.
2. فراری دستگیر شد و برای دو سال دیگر در زندان زندانی شد.
2
محدود کردن
منحصر کردن
1.The work will not be confined to the Glasgow area.
1. (آن) کار به منطقه "گلاسگو" محدود نخواهد شد.
2.We confined our study to ten cases.
2. ما تحقیقمان را به ده مورد محدود کردیم.
تصاویر
کلمات نزدیک در دیکشنری تصویری
configured
configure
configurational
configuration
confidingly
confine to
confined
confinement
confines
confining
کلمات نزدیک
configure
configuration
confidently
confidentially
confidentiality
confined
confined to a wheelchair
confined to bed
confinement
confines
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان