[اسم]

concentration

/ˌkɑnsənˈtreɪʃən/
غیرقابل شمارش

1 تمرکز

  • 1.I find that yoga improves my powers of concentration.
    1 . من فهمیدم که یوگا قدرت تمرکز من را تقویت می‌کند.
  • 2.intense concentration
    2 . تمرکز شدید
  • 3.The job demands a high level of concentration.
    3 . شغل، سطح بالایی از تمرکز را می‌خواهد.
  • 4.The noise outside made concentration difficult.
    4 . سر و صدای بیرون تمرکز (کردن) را دشوار می‌کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان