[اسم]

confidence

/ˈkɑnfədəns/
غیرقابل شمارش

1 اعتماد به نفس اعتماد

معادل ها در دیکشنری فارسی: اطمینان اعتماد اعتمادبه‌نفس وثوق
مترادف و متضاد belief self-assurance trust distrust doubt scepticism uncertainty
confidence in somebody/something
اعتماد به کسی/چیزی
  • I have complete confidence in her. She'll be perfect for the job.
    من کاملا به او اعتماد دارم. او برای این کار عالی خواهد بود.
have confidence in something/somebody
اعتماد داشتن به چیزی/کسی
  • The players all have confidence in their manager.
    بازیکنان همگی به سرمربی‌شان اعتماد دارند.
with confidence
با اعتماد به نفس
  • He answered the questions with confidence.
    او سوالات را با اعتماد به نفس پاسخ داد.
to lose confidence
اعتماد به نفس از دست دادن
  • People often lose confidence when they are criticized.
    مردم اغلب وقتی مورد انتقاد قرار می‌گیرند اعتماد به نفسشان را از دست می‌دهند.
to gain confidence
اعتماد به نفس گرفتن
  • He gained confidence when he went to college.
    او وقتی به دانشگاه رفت اعتماد به نفس گرفت.
lack of confidence
کمبود اعتماد به نفس
  • She suffers from a lack of confidence.
    او از کمبود اعتماد به نفس رنج می‌برد.
to lack confidence
اعتماد به نفس نداشتن [کمبود اعتماد به نفس داشتن]
  • She lacked confidence to talk to people.
    او اعتماد به نفس صحبت کردن با مردم را نداشت.

2 درددل

3 موضوع خصوصی هر چیز محرمانه

معادل ها در دیکشنری فارسی: درد دل
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان