[فعل]

to diminish

/dɪˈmɪnɪʃ/
فعل ناگذر
[گذشته: diminished] [گذشته: diminished] [گذشته کامل: diminished]

1 فروکش کردن کم شدن، کاهش یافتن

معادل ها در دیکشنری فارسی: کاهش یافتن کم شدن
مترادف و متضاد decline decrease reduce increase
  • 1.The excessive heat diminished as the sun went down.
    1. گرمای شدید با غروب کردن خورشید فروکش کرد.
  • 2.Your pain should diminish gradually over the next two or three hours.
    2. درد شما باید به تدریج بعد از دو یا سه ساعت کم شود.

2 کاهش دادن کم کردن، کاستن

معادل ها در دیکشنری فارسی: کم کردن
مترادف و متضاد curtail lessen reduce weaken increase
  • 1.These drugs diminish blood flow to the brain.
    1. این مواد مخدر جریان خون به مغز را کاهش می‌دهند.

3 کوچک و کم‌اهمیت نشان دادن

مترادف و متضاد belittle
  • 1.I don't wish to diminish the importance of their contribution.
    1. قصد ندارم اهمیت کمک آن‌ها را کوچک و کم‌اهمیت نشان دهم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان