[اسم]

doctor

/ˈdɑk.tər/
قابل شمارش

1 پزشک دکتر، دکترا

معادل ها در دیکشنری فارسی: پزشک دکتر طبیب
مترادف و متضاد doc physician patient
  • 1.Good morning, Doctor Smith.
    1. صبح بخیر دکتر "اسمیث".
to go to the doctor
به دکتر رفتن
  • I’d been having bad headaches so I went to the doctor.
    من سردردهای بدی داشتم، برای همین به دکتر رفتم.
to see/visit a doctor
به دکتر مراجعه کردن
  • You should see a doctor about that cough.
    تو باید برای این سرفه یک دکتر را ببینی [تو برای این سرفه باید به دکتر مراجعه کنی].
to call/get a doctor
دکتر خبر کردن
  • In the middle of the night we decided to get the doctor.
    در نیمه‌های شب تصمیم گرفتیم دکتر خبر کنیم.
a doctor examines somebody
دکتر کسی را معاینه می‌کند
  • The doctor examined her and said she had a chest infection.
    دکتر او را معاینه کرد و گفت که عفونت سینه دارد.
a doctor prescribes something
دکتر چیزی را تجویز می‌کند
  • My doctor prescribed a course of antibiotics.
    دکترم یک دوره آنتی بیوتیک برای من تجویز کرد.
Doctor of Philosophy
دکترای فلسفه
کاربرد واژه doctor به معنای دکتر
واژه doctor به معنای "دکتر" به معنای فردی است که شغلش معاینه کردن بیماران و دارو دادن به آنها و درمان آنهاست. مثلاً:
"You should see a doctor about that cough" (تو باید برای این سرفه یک دکتر را ببینی.)
وقتی می‌خواهیم فردی را با این واژه خطاب کنیم، معمولاً doctor را به صورت کوتاه شده یعنی .Dr می‌نویسیم. مثلاً:
"Good morning, Dr. Smith" (صبح به‌خیر، دکتر "اسمیث")
در معنایی دیگر واژه doctor به فردی گفته می‌شود که بالاترین مدرک تحصیلی دانشگاهی را داشته باشد. مثلاً:
"Doctor of Philosophy" (دکترای فلسفه)
[فعل]

to doctor

/ˈdɑk.tər/
فعل گذرا
[گذشته: doctored] [گذشته: doctored] [گذشته کامل: doctored]

2 دستکاری کردن دست بردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: رتوش کردن
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان