[ضمیر]

everything

/ˈev.riːˌθɪŋ/

1 همه‌چیز

معادل ها در دیکشنری فارسی: هر چیز همه چیز هرچه
مترادف و متضاد all things each item nothing
  • 1.Is everything all right, Angela?
    1. همه‌چیز رو به راه است "آنجلا"؟
  • 2.Money isn't everything.
    2. پول همه‌چیز [مهم‌ترین چیز] نیست.
  • 3.She seemed to have everything—looks, money, intelligence.
    3. به‌نظر می‌رسید که او همه‌چیز دارد؛ قیافه، پول، هوش.
  • 4.The thieves took everything.
    4. دزدها همه‌چیز را بردند.
  • 5.When we confronted him, he denied everything.
    5. وقتی که با او روبه‌رو شدیم، او همه‌چیز را انکار کرد.
  • 6.You can't blame him for everything.
    6. نمی‌توانی او را بابت همه‌چیز سرزنش کنی.
everything else
تمام چیزهای دیگر/ بقیه چیزها
  • 1. Take this bag, and leave everything else to me.
    1. این کیف را بگیر و بقیه چیزها را به من بسپار.
  • 2. The fish wasn't very fresh, but everything else tasted good.
    2. ماهی زیاد تازه نبود، اما بقیه چیزها مزه بسیار خوبی داشت.
to mean everything to somebody
برای کسی همه‌چیز [مهم‌ترین چیز] بودن
  • My family means everything to me.
    خانواده‌ام همه‌چیز من هستند [برای من خانواده‌ام مهم‌ترین چیز هستند].

2 اوضاع وضعیت، زندگی (به‌طور کلی)

مترادف و متضاد current situation life in general
  • 1.“How's everything with you?” “Fine, thanks.”
    1. «اوضاعت چطور است؟» «خوب، ممنون.»
  • 2.Everything in the capital is now quiet.
    2. وضعیت [اوضاع] در پایتخت الان آرام است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان