[اسم]

friction

/ˈfrɪkʃən/
غیرقابل شمارش

1 اصطکاک (فیزیک) سایش

معادل ها در دیکشنری فارسی: اصطکاک مالش
مترادف و متضاد abrasion
  • 1.You have to put oil in the engine to reduce friction between the moving parts.
    1. باید درون موتور روغن بریزید تا اصطکاک بین قطعات متحرک را کاهش دهید.

2 اختلاف نظر ناسازگاری

مترادف و متضاد discord
  • 1.There was a lot of friction between the two families.
    1. اختلاف نظر زیادی بین آن دو خانواده وجود داشت.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان