[اسم]

jurisdiction

/ˌdʒʊrɪsˈdɪkʃn/
قابل شمارش

1 حوزه قضایی قلمرو دادرسی

مترادف و متضاد authority power
  • 1.The Court of Appeal exercised its jurisdiction to order a review of the case.
    1 . دادگاه تجدید نظر حوزه ی قضائیی اش را برای بررسی پرونده به کار گرفت.
  • 2.These matters do not fall within our jurisdiction.
    2 . این مسائل مربوط به حوزه قضائی ما نمی شود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان