[اسم]

lack

/læk/
غیرقابل شمارش

1 کمبود فقدان

معادل ها در دیکشنری فارسی: نبود عدم فقدان فقر
مترادف و متضاد absence dearth deficiency shortage abundance sufficiency
lack of something
کمبود چیزی
  • 1. Her only problem is a lack of confidence.
    1. تنها مشکل او کمبود اعتماد به نفس بود.
  • 2. Lack of sleep had made him irritable.
    2. کمبود خواب، او را عصبی کرده بود.
[فعل]

to lack

/læk/
فعل گذرا
[گذشته: lacked] [گذشته: lacked] [گذشته کامل: lacked]

2 کم داشتن نداشتن، کمبود داشتن

معادل ها در دیکشنری فارسی: فاقد بودن
مترادف و متضاد be in need of be without require want enjoy have own possess
to lack something
کمبود چیزی را داشتن
  • 1. As an amateur dancer, Vincent knew that he lacked the professional touch.
    1. "وینسنت" می‌دانست که به عنوان یک رقاص تازه‌کار آن حس حرفه‌ای بودن را کم دارد.
  • 2. His problem was that he lacked a variety of talents.
    2. مشکل او این بود که کمبود انواعی از استعدادها را داشت.
  • 3. Your daily diet should not lack fruits and vegetables.
    3. رژیم غذایی روزانه شما نباید کمبود میوه و سبزیجات داشته باشد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان