leave


/liːv/
/liːv/

فعل
1
to leave [فعل]
1
ترک کردن رها کردن، رفتن

گذشته: left   گذشته کامل: left  
مترادف:   depart from go away from
متضاد:   arrive come stay
  • The plane leaves for Dallas at 12 . 35 .
    هواپیما ساعت 12.35 به مقصد دالاس حرکت می‌کند. [فرودگاه را ترک می‌کند.]
  • او مدرسه را زود ترک کرد. [زود ترک تحصیل کرد.]
  • 1. همسرم را رها کردم چون به من خیانت کرد.
  • 2. She's leaving him for another man.
    2. او دارد برای یک مرد دیگر از همسرش جدا می‌شود.
  • او حالش خوب نبود، برای همین مجبور شدیم او را رها کنیم.

فعل
2
to leave [فعل گذرا و ناگذر]
2
گذاشتن

گذشته: left   گذشته کامل: left  
  • Why don't you leave the kids with me on Friday?
    چرا بچه‌ها را جمعه پیش من نمی‌گذاری؟
  • 1. Don't leave her waiting outside in the rain.
    1. نگذار او بیرون زیر باران منتظر بماند.
  • 2. بگذارید برنج به مدت بیست دقیقه بپزد.
  • 1. می‌توانم پیغامی برای "سو" بگذارم؟
  • 2. یک نفر این یادداشت را برای شما گذاشت.

فعل
3
to leave [فعل گذرا]
3
باقی گذاشتن باقی ماندن

گذشته: left   گذشته کامل: left  
  • 1. لطفا کمی قهوه برای من باقی بگذار.
  • 2. They ate all the cake but left some cookies .
    2. آنها همه کیک را خوردند اما مقداری کلوچه باقی گذاشتند.
  • متاسفانه هیچ چاره‌ای برای من باقی نگذاشتی.
  • هفت منهای ده باقی مانده‌اش سه می‌شود.

فعل
4
to leave [فعل ناگذر]
4
جا گذاشتن

گذشته: left   گذشته کامل: left  
مترادف:   forget leave behind lose
متضاد:   take with
  • 1. Hey, you've left your keys on the table.
    1. هی، کلیدهایت را روی میز جا گذاشتی.
  • 2. I left my books at home.
    2. کتاب‌هایم را (در) خانه جا گذاشتم.
  • 3. آن دومین چتری بود که در قطار جا گذاشتم!
  • 1. هیچ کدام از وسایلت را جا نگذار
  • 2. He wasn't well, so we had to leave him behind.
    2. او حالش خوب نبود، برای همین مجبور شدیم او را رها کنیم.

فعل
5
to leave [فعل گذرا]
5
به ارث گذاشتن باقی گذاشتن (بعد از مرگ)

گذشته کامل: left  
  • او بعد از مرگ یک همسر و دو فرزند باقی گذاشت.
  • تمام پولش را برای دو پسرش به ارث گذاشت.
  • او یک میلیون پوند برای دخترش به ارث گذاشت.

فعل
6
to leave [فعل گذرا]
6
به عهده کسی گذاشتن سپردن

گذشته: left   گذشته کامل: left  
  • 1. I’ll leave it to you to organize the group.
    1. (وظیفه‌ی) سامان‌دهی کردن گروه را به عهده تو می‌گذارم.
  • 2. می‌توانی (درست کردن) کلوچه‌ها را به من بسپاری.
  • 1. ‘Where shall we eat? ’ ‘I’ll leave it entirely (up) to you. ’
    1. «کجا باید غذا بخوریم؟» «این تصمیم را کاملا بر عهده تو می‌گذارم.»
  • 2. Leave it with me—I'm sure I can sort it out.
    2. بسپارش به من—مطمئنم می‌توانم حل و فصلش کنم.

فعل
7
to leave [فعل گذرا]
7
اجازه دادن

گذشته: left   گذشته کامل: left  
  • I left the children watching television.
    من به بچه‌ها اجازه دادم تلویزیون تماشا کنند.

اسم
1
leave [اسم]
1
مرخصی

  • She’s not working, she’s on sick leave.
    او کار نمی‌کند، مرخصی بیماری گرفته است [او کار نمی‌کند، به دلیل بیماری، مرخصی گرفته است].
  • او در مرخصی است.
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان