[اسم]

novice

/ˈnɑvəs/
قابل شمارش

1 تازه‌کار مبتدی

معادل ها در دیکشنری فارسی: تازه‌کار نوچه مبتدی کارآموز
مترادف و متضاد beginner expert
  • 1.He was a complete novice in foreign affairs.
    1. او در امور خارجه یک تازه‌کار تمام‌عیار بود.
  • 2.We were all novices at yoga.
    2. ما همگی در یوگا مبتدی بودیم.

2 اسب تازه‌کار

توضیح درباره واژه novice
اسبی که پیروزی مهمی در سابقه‌اش ندارد.

3 عضو جدید (فرقه مذهبی)

تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان