[فعل]

to nurture

/ˈnɜːrtʃər/
فعل گذرا
[گذشته: nurtured] [گذشته: nurtured] [گذشته کامل: nurtured]

1 پرورش دادن بزرگ کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: بار آوردن پرورش دادن تربیت کردن
مترادف و متضاد nourish support
  • 1.children nurtured by loving parents
    1. کودکانی که توسط والدینی با محبت بزرگ شدند
  • 2.These delicate plants need careful nurturing.
    2. این گیاهان حساس نیاز دارند به دقت پرورش داده شوند.
[اسم]

nurture

/ˈnɜːrtʃər/
غیرقابل شمارش

2 پرورش تربیت، عوامل محیطی

معادل ها در دیکشنری فارسی: پرورش
  • 1.the nurture of children
    1. پرورش کودکان
  • 2.We are all what nature and nurture have made us.
    2. ما همگی چیزهایی هستیم که ذات [وراثت] و عوامل محیطی از ما ساخته است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان