[اسم]

onlooker

/ˈɑːnlʊkər/
قابل شمارش

1 نظاره‌گر شاهد عینی

معادل ها در دیکشنری فارسی: ناظر
مترادف و متضاد bystander
  • 1.A crowd of curious onlookers soon gathered to see what was happening.
    1. جمعیتی از نظاره‌گران کنجکاو زود جمع شدند تا ببیند چه خبر است.
  • 2.A crowd of onlookers gathered at the scene of the crash.
    2. جماعتی از شاهدان عینی در صحنه تصادف جمع شدند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان