[صفت]

persistent

/pərˈsɪstənt/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more persistent] [حالت عالی: most persistent]

1 مصرانه پافشارانه، مکرر، پی‌درپی

مترادف و متضاد unrelenting
  • 1. The attorney's persistent questioning weakened the witness.
    1 . پرسش‌های پی‌درپی وکیل، شاهد را خسته کرد.

2 مزمن

a persistent cough
سرفه مزمن

3 سمج مصر

  • 1. She can be very persistent when she wants something.
    1 . او وقتی چیزی بخواهد، می‌تواند خیلی سمج شود.

4 بی‌وقفه مداوم

persistent rain
باران بی‌وقفه
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان