[فعل]

to resent

/rɪˈzɛnt/
فعل گذرا
[گذشته: resented] [گذشته: resented] [گذشته کامل: resented]

1 آزرده‌خاطر شدن ناراحت شدن

formal
مترادف و متضاد be offended by begrudge grudge be pleased by like welcome
  • 1. Bertha resented the way her boyfriend treated her.
    1 . "برتا" از رفتار دوست پسرش با او آزرده‌خاطر شد.
  • 2. Columbus resented the fact that his crew wanted to turn back.
    2 . "کلمب" از این حقیقت که خدمه‌اش می‌خواستند برگردند آزرده‌خاطر شد.
  • 3. The earthquake victim resented the poor emergency care.
    3 . قربانیان زمین لرزه از مراقبت‌های ضعیف اورژانسی ناراحت شدند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان