[قید]

usually

/ˈjuː.ʒu.ə.li/
غیرقابل مقایسه

1 معمولاً

مترادف و متضاد commonly generally habitually normally exceptionally
  • 1. He usually gets home about 6 o'clock.
    1 . او معمولاً حدود ساعت 6 به خانه می‌رسد.
  • 2. How long does the trip usually take?
    2 . آن سفر معمولاً چقدر طول می‌کشد؟
  • 3. I usually just have a sandwich for lunch.
    3 . من معمولاً فقط یک ساندویچ برای ناهار می‌خورم.
  • 4. I'm not usually so tired.
    4 . من معمولاً خیلی خسته نیستم.
  • 5. We usually go by car.
    5 . ما معمولاً با خودرو می‌رویم.
[عبارات مرتبط]
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان