[قید]

usually

/ˈjuː.ʒu.ə.li/
غیرقابل مقایسه

1 معمولا

مترادف و متضاد generally habitually normally exceptionally
  • 1. He usually gets home about 6 o'clock.
    1 . او معمولا ساعت 6 به خانه می‌رسد.
  • 2. I usually just have a sandwich for lunch.
    2 . من معمولا فقط یک ساندویچ برای ناهار می‌خورم.
  • 3. I'm not usually so tired.
    3 . من معمولا تا این حد خسته نیستم.
[عبارات مرتبط]
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان