1 . پرتاب کردن 2 . انداختن (نگاه، دست و ...) 3 . شوکه کردن 4 . گیج کردن 5 . (به) زمین زدن (مسابقه) 6 . کردن 7 . زدن (کلید یا دکمه) 8 . عمداً باختن (بازی یا مسابقه) 9 . شکل دادن (روی چرخ کوزه‌گری یا سفالگری) 10 . پرتاب 11 . روانداز (مبل و ...)
[فعل]

to throw

/θroʊ/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: threw] [گذشته: threw] [گذشته کامل: thrown]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 پرتاب کردن پرت کردن، انداختن

معادل ها در دیکشنری فارسی: انداختن پرتاب کردن پرت کردن
مترادف و متضاد fling hurl pitch toss
  • 1.They had a competition to see who could throw the furthest.
    1. آن‌ها مسابقه‌ای گذاشتند تا ببینند که چه کسی می‌تواند دورتر پرتاب کند.
to throw something (at somebody/something)
چیزی را (به کسی/چیزی) پرت/پرتاب کردن
  • 1. She threw the ball up and caught it again.
    1. او توپ را به بالا پرتاب کرد و آن را دوباره گرفت.
  • 2. Stop throwing stones at the window!
    2. دست از سنگ پرت کردن به پنجره بردارید!
to throw something to somebody
چیزی را به‌سمت کسی پرتاب/پرت کردن
  • 1. He threw his shirt to someone in the crowd.
    1. او پیراهنش را به‌سمت کسی در جمعیت پرت کرد.
  • 2. I threw the ball to the dog.
    2. توپ را به‌سمت سگ پرتاب کردم.
to throw somebody something
چیزی برای کسی پرت/پرتاب کردن
  • 1. Could you throw me an apple?
    1. می‌توانی یک سیب برایم پرت کنی؟
  • 2. Throw me that towel.
    2. آن حوله را برایم پرت کن.
to throw something/oneself + adv./prep.
چیزی/خود را (در/روی و... جایی) انداختن/پرت کردن
  • 1. Don’t just throw your clothes on the floor – pick them up!
    1. لباس‌هایت را همین طوری روی زمین نینداز؛ آن‌ها را بردار!
  • 2. He threw a handful of money onto the table.
    2. او یک مشت پول روی میز انداخت.
  • 3. Jenny threw herself onto the bed.
    3. "جنی" خود را روی تخت انداخت.
to throw someone to the ground
کسی را به زمین پرت کردن/انداختن
  • The guards threw Biko to the ground and started kicking him.
    نگهبانان "بیکو" را به زمین پرت کردند و شروع به لگدزدن به او کردند.
to throw something into the air
چیزی را به هوا پرتاب کردن
  • The bomb exploded, throwing bricks and debris into the air.
    بمب منفجر شد و آجر و بقایا را به هوا پرتاب کرد.
توضیح درباره فعل throw
فعل throw در مفهوم پرت/پرتاب کردن وقتی که با حرف اضافه to می‌آید، به معنای چیزی را برای کسی/چیزی پرتاب کردن به‌منظور گرفتن آن چیز توسط فرد (یا حیوان) است و وقتی که با حرف اضافه at می‌آید، به معنای چیزی را به/به‌سمت کسی/چیزی پرتاب کردن به‌منظور زدن به آن است.

2 انداختن (نگاه، دست و ...)

معادل ها در دیکشنری فارسی: افکندن ریختن
مترادف و متضاد cast project
to throw arms, head, etc. + adv./prep.
دست/سر و ... را (در/به/روی و... جایی) انداختن
  • 1. He threw back his head and roared with laughter.
    1. او سرش را به عقب انداخت و با صدای بلند خندید.
  • 2. I ran up and threw my arms around him.
    2. من دویدم و دست‌هایم را دور او انداختم [بغلش کردم].
to throw somebody in/into prison/jail
کسی را به زندان انداختن
  • They don't throw anyone in jail for parking illegally, but they will tow your car and charge you a fine.
    هیچکس را برای پارک غیرقانونی به زندان نمی‌اندازند، ولی خودرویتان را با یدک‌کش می‌برند و جریمه‌تان می‌کنند.
to throw somebody a look/glance/to throw a look/glance at somebody
به کسی نگاهی انداختن/ نگاهی به کسی نگاهی انداختن
  • 1. And that made Hanson throw a mean look.
    1. و آن باعث شد که "هنسون" نگاهی بدجنسانه بیندازد.
  • 2. He threw a glance at Connor.
    2. او نگاهی به "کانر" انداخت.
to throw shadows (+ adv./prep.)
سایه انداختن
  • The trees threw long shadows across the lawn.
    درختان سایه‌هایی بلند سرتاسر چمن انداخته بودند.
to throw dice/a six/a four, etc.
تاس/شش/چهار و ... انداختن [آوردن]
  • 1. He threw three sixes in a row.
    1. او سه تا شش پشت هم انداخت [آورد].
  • 2. Throw the dice!
    2. تاس بینداز!
  • 3. You have to throw a six to start.
    3. برای شروع باید شش بیندازی [بیاوری]!
to throw the blame on someone
تقصیر را گردن کسی انداختن
  • Don't try to throw the blame on me.
    سعی نکن تقصیر را گردن من بیندازی.

3 شوکه کردن ناراحت کردن

مترادف و متضاد surprise upset
to throw somebody
کسی را شوکه/ناراحت کردن
  • The news of her death really threw me.
    خبر مرگ او واقعاً من را شوکه کرد.

4 گیج کردن سردرگم کردن، آشفته کردن

مترادف و متضاد confuse disconcert
to throw somebody
کسی را گیج کردن
  • It threw me completely when she said she was coming to stay with us.
    این کاملاً من را گیج کرد، وقتی او گفت دارد می‌آید که با ما بماند.

5 (به) زمین زدن (مسابقه) به زمین انداختن

مترادف و متضاد fell make fall throw to the ground
to throw someone
کسی را (به) زمین زدن/انداختن
  • 1. Their horse threw its jockey before the race had started.
    1. اسبشان، سوارکارش را قبل از شروع مسابقه به زمین زد.
  • 2. Two riders were thrown in the second race.
    2. دو اسب‌سوار در مسابقه دوم (از روی اسب‌هایش) به زمین زده شدند.
  • 3. Waters was too strong, and threw Hughes twice.
    3. "واترز" بیش از حد قوی بود و "هیوز" را دوبار زمین زد.

6 کردن

to throw a tantrum/fit
لجبازی کردن/بهانه‌گیری کردن
  • I was so embarrassed when Danny started throwing a tantrum in the grocery store.
    خیلی خجالت‌زده شدم وقتی که "دنی" در فروشگاه خواربارفروشی شروع کرد به بهانه‌گیری کردن.
to throw somebody/something into confusion
کسی/چیزی را گیج/آشفته کردن
  • 1. Everyone was thrown into confusion by this news.
    1. همه از این خبر آشفته شدند.
  • 2. Since the middle of the 1870s a world monetary depression had thrown trade into confusion.
    2. از اواسط 1870، رکود مالی جهانی، تجارت را آشفته کرده بود.
  • 3. The news threw them into confusion.
    3. آن خبر آن‌ها را گیج کرد.
to throw open something
چیزی را باز کردن
  • I threw open the windows to let the smoke out.
    پنجره‌ها را باز کردم تا بگذارم دود بیرون برود.
to throw light one something
چیزی را روشن/آشکار کردن
  • Epidemiological studies sometimes threw light on preventable causes of cancer.
    مطالعات اِپیدمیولوژی [همه‌گیرشناسی] گاهی دلایل قابل پیش‌گیری سرطان را آشکار می‌کرد.
to throw a question at somebody
از کسی سوال کردن
  • They threw a few personal questions at me.
    چندتا سوال شخصی از من کردند.

7 زدن (کلید یا دکمه) کشیدن (اهرم یا دستگیره)

مترادف و متضاد operate
to throw something (switch/handle/lever)
چیزی (کلید/دسته/اهرم) را زدن/کشیدن
  • 1. He threw a switch and the lights all went out.
    1. او کلیدی را زد و همه چراغ‌ها خاموش شد.
  • 2. Would you throw that lever?
    2. آن اهرم را می‌کشی؟

8 عمداً باختن (بازی یا مسابقه)

مترادف و متضاد lose intentionally
to throw something (match/game/fight)
چیزی را/در چیزی (مسابقه/بازی/مبارزه) عمداً باختن
  • 1. He was accused of having thrown the game.
    1. او به عمداً باختن در آن بازی متهم بود.
  • 2. He was allegedly offered £20,000 to throw the match.
    2. از قرار معلوم، به او 20 هزار پوند پیشنهاد شده بود تا آن مسابقه را عمداً ببازد.

9 شکل دادن (روی چرخ کوزه‌گری یا سفالگری)

مترادف و متضاد form shape
to throw a clay pot/pots
ظرف/ظروف گلی/سفالی شکل دادن
  • A potter was throwing pots.
    یک سفالگر داشت ظروف سفالی شکل می‌داد.
[اسم]

throw

/θroʊ/
قابل شمارش

10 پرتاب

معادل ها در دیکشنری فارسی: پرتاب
مترادف و متضاد act of throwing fling pitch
  • 1.It was a well-aimed throw.
    1. آن یک پرتاب دقیق بود.
  • 2.What a good throw!
    2. چه پرتاب خوبی!

11 روانداز (مبل و ...) روکش

مترادف و متضاد cover
  • 1.I need a simple but great-looking throw that can keep my furniture clean.
    1. به رواندازی ساده اما زیبا که بتواند اثاثیه‌ام را تمیز نگه دارد، نیاز دارم.
[عبارات مرتبط]
  • 2. پرتاب توپ (فوتبال و راگبی)
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان