[اسم]

contact

/ˈkɑn.tækt/
غیرقابل شمارش

1 تماس (فیزیکی)

to come into contact with something
با چیزی تماس پیدا کردن/با چیزی تماس داشتن
  • 1. Don’t let the cleaning products come into contact with your food.
    1. نگذارید محصولات تمیزکننده با غذایتان تماس پیدا کند.
  • 2. This substance should not come into contact with food.
    2. این ماده نباید با غذا تماس داشته باشد.
to be in contact with something
با چیزی تماس داشتن
  • His fingers were briefly in contact with the ball.
    انگشت‌های او برای مدت کوتاهی با توپ تماس داشت.

2 رابطه ارتباط

مترادف و متضاد communication
contact with somebody
ارتباط با کسی
  • I'd hate to lose contact with my college friends.
    من متنفرم از اینکه [اصلا دوست ندارم که] ارتباطم با دوستان دانشکده‌ام قطع شود.
contact between something
ارتباط بین چیزی
  • There is little contact between the two organizations.
    ارتباط کمی بین دو سازمان وجود دارد.
to keep in contact with somebody
ارتباط خود را با کسی حفظ کردن
  • Have you kept in contact with any of your friends from college?
    آیا ارتباطت را با دوستان دانشکده‌ات حفظ کرده‌ای؟
to lose contact with somebody
ارتباط با کسی را از دست دادن
  • She's lost contact with her son.
    او ارتباطش را با پسرش از دست داده است.
to make contact with somebody
ارتباط برقرار کردن با کسی
  • I finally made contact with her in Paris.
    من بالاخره در پاریس با او ارتباط برقرار کردم.
eye contact
ارتباط چشمی
  • I hate eye contact.
    من از ارتباط چشمی متنفرم.

3 آشنا پارتی

مترادف و متضاد acquaintance connection
  • 1.Do you have any business contact?
    1 . آیا آشنای کاری داری؟
[فعل]

to contact

/ˈkɑn.tækt/
فعل گذرا
[گذشته: contacted] [گذشته: contacted] [گذشته کامل: contacted]

4 تماس گرفتن

مترادف و متضاد communicate with get in touch with phone reach
  • 1.I tried to contact him at his office, but he wasn't in.
    1 . من سعی کردم در اداره با او تماس بگیرم اما او آنجا نبود.
  • 2.You can contact me on my cell.
    2 . شما می‌توانید با شماره همراهم با من تماس بگیرید.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان