fix


/fɪks/
/fɪks/

فعل
1
to fix [فعل]
1
متصل کردن نصب کردن، محکم کردن (با میخ کردن)

گذشته: fixed   گذشته کامل: fixed  
مترادف:   attach
  • 1. یک زالو می‌تواند خودش را به پوست شما، بدون آنکه احساس کنید، متصل کند [بچسباند].
  • 2. آن تاقچه را به دیوار متصل کردیم [محکم کردیم].

فعل
2
to fix [فعل گذرا]
2
تعیین کردن مقرر داشتن، معین کردن

گذشته: fixed   گذشته کامل: fixed  
مترادف:   set

فعل
3
to fix [فعل گذرا]
3
تعمیر کردن درست کردن

گذشته: fixed   گذشته کامل: fixed  
مترادف:   mend patch up repair
متضاد:   break damage
  • کار او تعمیر کردن ماشین لباسشویی است.

فعل
4
to fix [فعل گذرا و ناگذر]
4
مرتب کردن درست کردن

گذشته: fixed   گذشته کامل: fixed  
مترادف:   arrange do neaten style
  • I need to fix my hair .
    باید موهایم را مرتب کنم.
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان