[فعل]

to flutter

/ˈflʌtər/
فعل ناگذر
[گذشته: fluttered] [گذشته: fluttered] [گذشته کامل: fluttered]

1 تکان خوردن لرزیدن

  • 1.Flags fluttered in the breeze.
    1. پرچم‌ها در نسیم تکان خوردند.
  • 2.Her eyelids fluttered but did not open.
    2. پلک‌های او تکان خوردند، اما باز نشدند.

2 پر کشیدن بال زدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: بال زدن پر زدن
  • 1.The butterfly fluttered from flower to flower.
    1. پروانه از گلی به گل دیگر پر کشید.
[اسم]

flutter

/ˈflʌtər/
قابل شمارش

3 اهتزاز

معادل ها در دیکشنری فارسی: اهتزاز
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان