[قید]

so

/soʊ/
غیرقابل مقایسه

1 بسیار آنقدر، اینقدر، خیلی

  • 1. Don't be so stupid!
    1 . آنقدر احمق نباش!
  • 2. The house is so beautiful.
    2 . آن خانه بسیار زیباست.
so… (that)…
آنقدر ... (که) ...
  • She spoke so quietly (that) I could hardly hear her.
    او آنقدر آرام حرف زد (که) به‌سختی می‌توانستم بشنوم.
to be so… as to do something
آنقدر... بودن که کاری انجام دادن
  • I'm not so stupid as to believe that.
    من آنقدر احمق نیستم که آن را باور کنم.
so much
خیلی
  • The article was so much nonsense.
    آن مقاله خیلی چرت بود.
Would you be so kind as to ...
لطف می‌کنید ...
  • Would you be so kind as to lock the door when you leave?
    لطف می‌کنید در را وقتی که می‌روید، قفل کنید؟
not so … (as…)
خیلی (مانند/در مقایسه با ..) ... نبودن [کاربرد در مقایسه]
  • 1. He was not so quick a learner as his brother.
    1. او خیلی مانند [در مقایسه با] برادرش در یادگیری سریع نبود.
  • 2. It wasn't so good as last time.
    2. خیلی مانند [در مقایسه با] دفعه قبل، خوب نبود.

2 همین‌طور این‌طور

so do I/so is he/so would Peter ...
من هم همین‌طور/او هم همین‌طور/"پیتر" هم همین‌طور و...
  • 1. ‘I prefer the first version.’ ‘So do we.’
    1. «من نسخه اول را ترجیح می‌دهم.» «ما هم همین‌طور.»
  • 2. Times have changed and so have I.
    2. زمانه تغییر کرده است و من هم همین‌طور.
to think so
این‌طور فکر کردن
  • ‘Will I need my umbrella?’ ‘I don’t think so.’
    «آیا به چترم نیاز خواهم داشت؟» «این‌طور فکر نمی‌کنم.»
If so
اگر این‌طور بود
  • I might be away next week. If so, I won't be able to see you.
    ممکن است هفته بعد نباشم. اگر این‌طور بود، نمی‌توانم تو را ببینم.
Is that so?
همین‌طور است؟
  • I hear that you're a writer—is that so?
    شنیدم شما نویسنده هستید؛ همین‌طور است؟
so someone says
کسی این‌طور می‌گوید
  • George is going to help me, or so he says.
    "جورج" به من کمک خواهد کرد، او این‌طور می‌گوید.

3 اصلاً

informal
  • 1. He is so not the right person for you.
    1 . او اصلاً آدم مناسبی برای تو نیست.
  • 2. That is so not cool.
    2 . آن اصلاً باحال نیست.
کاربرد واژه so به معنای اصلاً
واژه so در این مفهوم، کاربرد غیررسمی دارد و به‌صورت منفی و قبل از صفات و عبارات اسمی برای تاکید به‌کار می‌رود.

4 خب

  • 1. So, let's see. What do we need to take?
    1 . خب، بگذار ببینم. چی لازم است با خودمان برداریم؟
  • 2. So, what have you been doing today?
    2 . خب، امروز چه کارهایی کردی؟

5 پس

  • 1. So there's nothing we can do about it?
    1 . پس در رابطه به آن هیچ کاری نیست که بتوانیم انجام دهیم؟

6 گیریم حالا

  • 1. So I had a couple of drinks on the way home. What's wrong with that?
    1 . گیریم که من در راه آمدن به خانه چندتا نوشیدنی خوردم. چه اشکالی دارد؟
[حرف ربط]

so

/soʊ/

7 بنابراین لذا، به همین خاطر

  • 1. I was tired so I went to bed.
    1 . خسته بودم، بنابراین خوابیدم.
  • 2. My knee started hurting so I stopped running.
    2 . زانویم درد گرفت، لذا از دویدن دست کشیدم.
so that...
برای همین/لذا
  • Nothing more was heard from him so that we began to wonder if he was dead.
    دیگر هیچ خبری از او شنیده نشد، برای همین فکر کردیم که شاید او مرده است.

8 تا

مترادف و متضاد so that
  • 1. I'll give you a map so you can find my house.
    1 . من به تو یک نقشه خواهم داد تا بتوانی خانه‌ام را پیدا کنی.
so that...
تا...
  • She worked hard so that everything would be ready in time.
    او سخت کار کرد تا همه‌چیز به موقع آماده شود.
[حرف ندا]

so

/soʊ/

9 خب که چی

مترادف و متضاد so what?
  • 1. ‘You've been smoking again.’ ‘So?’
    1 . «باز سیگار کشیدی؟» «خب که چی؟»

10 آره بله

  • 1. "There's another one." "So there is."
    1 . "یکی دیگر هست." "آره! هست."
  • 2. "You were there, too." "So I was—I'd forgotten."
    2 . "تو هم آنجا بودی." "آره! بودم؛ فراموش کرده بودم."
کاربرد واژه so به معنای آره
واژه so در این مفهوم برای بیان موافقت و تعجب از چیزی است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان