[فعل]

to confess

/kənˈfes/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: confessed] [گذشته: confessed] [گذشته کامل: confessed]

1 اعتراف کردن

مترادف و متضاد acknowledge admit deny
  • 1. After hours of questioning, the suspect confessed.
    1 . بعد از ساعت‌ها بازجویی، مظنون اعتراف کرد.
  • 2. He confessed that he had stolen the money.
    2 . او اعتراف کرد که پول‌ها را دزدیده بود.
  • 3. She confessed to the murder.
    3 . او به قتل اعتراف کرد.
  • 4. We persuaded her to confess her crime.
    4 . ما او را متقاعد کردیم تا به جرمش اعتراف کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان