[اسم]

consciousness

/ˈkɑn.tʃəs.nəs/
غیرقابل شمارش

1 هشیاری

  • 1.He lost consciousness for several minutes.
    1 . او برای چندین دقیقه هشیاری خود را از دست داد.
  • 2.He never regained consciousness after the accident.
    2 . او پس از آن تصادف هرگز هشیاری‌اش را به‌دست نیاورد.

2 آگاهی فهم

  • 1.There's a growing consciousness about environmental issues among young people.
    1 . آگاهی رو به رشدی در میان جوانان درباره مشکلات زیست‌محیطی وجود دارد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان