[اسم]

dust

/dʌst/
غیرقابل شمارش

1 گرد و خاک

معادل ها در دیکشنری فارسی: خاک خاکه غبار گرد و خاک گرد آوار
مترادف و متضاد dirt
  • 1.A cloud of dust rose in the air as the car roared past.
    1. وقتی ماشین رد شد یک ابر از گرد و خاک به هوا بلند شد.
  • 2.The furniture was covered in dust.
    2. مبلمان از گرد و خاک پوشیده شده بود.
[فعل]

to dust

/dʌst/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: dusted] [گذشته: dusted] [گذشته کامل: dusted]

2 گردگیری کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: گردگیری کردن گرد گرفتن
  • 1.Dusting always makes me cough.
    1. گردگیری کردن همیشه مرا به سرفه می‌اندازد.
  • 2.I dusted the furniture.
    2. من اسباب خانه را گردگیری کردم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان