[اسم]

mission

/ˈmɪʃ.ən/
قابل شمارش

1 ماموریت

مترادف و متضاد assignment
  • 1. The mission faced a big failure.
    1 . ماموریت با شکست بزرگ روبرو شد.

2 سفر فضایی اعزام به فضا

  • 1. NASA has approved a mission to investigate the atmosphere of Mars.
    1 . "ناسا" با سفری فضایی به منظور بررسی جو مریخ موافقت کرده است.

3 رسالت هدف

  • 1. Her mission in life was to help the poor.
    1 . هدفش در زندگی، کمک به فقرا بود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان