[اسم]

vigor

/ˈvɪgər/
غیرقابل شمارش

1 انرژی توان، اشتیاق

معادل ها در دیکشنری فارسی: توان نیرو استطاعت بدنی
formal
مترادف و متضاد energy robustness vitality lethargy listlessness weakness
  • 1.Having a great deal of vigor, Jason was able to excel in all sports.
    1. "جیسون" که انرژی بالایی داشت توانست در تمام ورزش‌ها عالی کار کند.
  • 2.Putting all her vigor into the argument, Patsy persuaded me to let her drive.
    2. "پتسی" با گذاشتن تمام توانش در بحث من را قانع کرد که بگذارم او رانندگی کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان